ماه
ماه
راه می رود .
من نشسته ام ، نگاه می کنم
سنگ راه می رود
تیر های برقِ آفتاب سوخته
و پرنده ای که روی شاخه ی درخت ، خواب رفته است .
شب شبیه هیکلی سیاه
در تمام طول راه
راه می رود .
ماه گریه می کند .
من نشسته ام
و دستمال دستمال
دانه های اشک را زِ صورتم
پاک می کنم .
پنجره ،
باز مانده است
گُرگ می وزد
و میان این دو نقطه ی سیاه
راه می رود .
ماه فکر می کند
و غرق می شود
من نشسته ام ، نفس نمی کشم .
پنجه ای قوی گلوم را
خفت کرده است :
در تراس خانه ی قدیم
زیر بارش شدید آفتاب ،
خواهرم
برادرم
و من
یک مگس
در میان آب کاسه غرق کرده ایم
دست و پا و دست و پا و دست و پا و بعد
مرده را کنار می زند
مو ج آب
و جنازه روی سنگفرش داغ
زیر بارش شدید آفتاب
جان تازه ای برای خود
دست و پا و دست و پا و دست و پا
می کند .
«بُهت » و « شوق» و « من»
یکصدا
داد می زنیم :
« زنده است ، آه !
راه می رود .»
ما ه ، شعرِ تازه اش تمام می شود .
همچنان
من نشسته ام
باورم نمی شود ، ولی
روی شیب تند دامنه
یک نفر مداد خویش را عصای دست کرده است
پله پله از خیال های واقعی صعود می کند
باورم نمی شود ، ولی
مست کرده است
روی خط پرتگاه
راه می رود .
خرداد هزار و سیصد وهشتاد و هفت
یکی از تصنیف های من است که آ قای احمد نعمت الله زاده آن را
خوانده است و به زودی در آلبومی از ایشان به نام مهر مهرویان
منتشر خواهد شد:
باران بباران آسمان
اشکی بیفشان برزمین ، ازدیده ات ای مهربان
تطهیر این ناپاک را ، باران بباران آسمان باران بباران آسمان
بر این تَرَک ها دستِ کم ، از بوی بارانت بِدم
کاین پیر بی نای و رمق ، از تشنگی آمد به جان باران بباران آسمان
تأثیر جاودی زمان چشم زمین را بسته است
بشکن به چشمش خواب را، با باطل السحر زمان باران بباران آسمان
زنگار را زِ باور این آینه شبی
تصویر مهربان کسی پاک کرد و برد
آواز وآیینه زان سپس
تنها شکوه و شیوه ی آن چشم وچهره را
درخاطرش سپرد
با لحن مخملین صدایی که می سرود :
بازگشت به تصنیف « باران بباران آسمان»
این جسم وجان افروخته ، ایمانش از تب سوخته
چشمی به مهرت دوخته ، لطفت مزید و بیکران باران بباران آسمان
شعر این تصنیف را در تاریخ ۳/۱۰/۸۴ گفتم ؛ بر روی رِنگ اصفهان از ساخته های علی اکبر خان شهنازی ، و در تاریخ های پانزدهم و شانزدهم دی ماه۱۳۸۴، درکنسرتی که گروه نجوا ، به سرپرستی محمدمهدی وحدتی وبا صدای احمد نعمت الله زاده در سالن بوعلی دانشکده کشاورزی کرج ارائه کرد ، اجرا شد :
ای جان ، ای یار، ای جان ، ای یار
ماه دو هفته ام چرا چهره نمی نمایی ام ؟
لب بگشا به خنده تا، عقده ی دل گشایی ام
لب بگشا به خنده تا، عقده ی دل گشایی ام
با یاد تو دل گردد دمساز
ای که چو رویا هر شب با منی
کاش به روزم نَـــــــظَر افکنی
یار دلربا ، ای مه زیبا ، دلبر من
از نفست ای صنم ، بر رخ زردم بدم
اِ اِ اِ اِ اِ اِ ی یار ، بر رخ زردم ، رخ زردم ، رخ زردم بدم
آه اگر یار من ، ماه ده چار من ، بگذرد از دلش تا بتابد بر این شام تارم
دردل این آرزو ، شوق دیدار او ، وقت آن می رسد تا شکوفه دَهَد انتظارم
از عشقت خوبِ من ، بر جانم شعله زن
از مهرت ای جان ، بر من گیر آسان
از نفست ای صنم ، بر رخ زردم بدم
اِ اِ اِ اِ اِ اِ ی یار ، بر رخ زردم ، رخ زردم ، رخ زردم بدم
چهار راه
آنک چراغ قــرمــز ، ماندن به ناگزیـر
یعنی دوبـاره دیر شــــد آری دوباره دیر
رنگ درنگ سایه ی خودرا فکنده است
سنگین ، به روی حوصله های جوان و پیر
دستی نحیف و کوچک ، آنسو تَرَک کشد
بر شیــشه دستمال کثیفی به رنگ قیر
و پتک محکمی به سرش که:« نکن،نکن
بدتـر کثیف کردی اش آخر ، بیا ، بگیر
حالا غرور له شده از مشت کو چکش
می افتد و به جاش درآ ن سکه ای حقیر
تردید : پس دهد ؟ بپذیرد؟ قبول؟ رد؟
باز امتحان دوباره چه بی رحم و سختگیر
*****
آنک چراغ سبز ، وَ حرکت ، وَ می برد
رنگ درنگ ، سایه ی خود را از این مسیر
اما هنــوز ، آبی این چــــــــارراه را
پوشانده است سایه ی یک لاشه خوار پیر
آذر هشتاد و شش
به رنگ حیرت و حاشا
و اندکی متفاوت ، طلــــــوع این بارش
نوشت عشق ، وَ در دم شروع شد کارش
نوشت عشق وَحس کرد دفترش خیس است
واشک شوق روان شد ز چشم خودکارش
نوشت ؟ او نه ؛ کسی دیگر از درون او
به این نوشتن یک باره کرد وادارش
نوشت ؟ نه ، که تو گویی کشید خط هایی
به رنگ حیرت و حــــــاشا حریم پندارش
متاع طرفه تَرَش را زمین نشان می داد
و با تمام وجود آسمـــــــان خریدارش
عجب کشـــاکش شیرین بی بدیلی بود
که چشم ، یک مژه برهم نزد ز دیدارش
که می کشید که را سوی خویش،او یاعشق؟
درست ، مثل کمانی که می کشید آرش
کشید و چله رها کرد و جان خویش در او
نفس نیامد از آن پس ، تمام شد کارش
مرداد هشتاد و شش
و ناگزیر
وقتی تمام شد این نیز
با سرنوشت حتمی قبلی ها
سنجاق می شود
وَ
روی بساط کور و کسادش
یا باد می کند، یا ....
یا باد می کند .
با این همه
هی تند تند
هی سطر سطر
هی می نویسد و هی باز
خط می زند
تنها به این امیدکه ....
شک هم نمی کند این بار
حتماً صدای له شده اش را باد :
« آقا !»
« خانم ! »
از گوشه ی پیاده رو
تا گوش های سنگ و اصمِّ روندگان
آیندگان
خواهد رساند
و آنها
یک لحظه ، یک دقیقه ی نا قابل
بر جا درنگ می کنند
و بعد یا
رد می شوند ، یا
رد می شوند .
آن وقت باز او
از ابتدای سطر
هی می نویسد وهی باز
فریاد های تازه ی خود را ، یا
خط می زند
یا
خط می زند .
اردیبهشت هشتاد و دو
من به کار حساب مرد نیم
بلکه با این حساب مُردَ نیم
« شهریار »
باران متصل
اینک دوباره باز
دُردانه های ناب وبها دارٍ گنج دل
باران متصل
من
دیوانۀ پیاده روی زیر بارشم
آن هم بدون چتر
وعاشق نوشته شدن
- عریان و بی کنایه -
درمتن خیس یک غزل غمگین
از ابتدای سطر
آری عجب زبان غریبی دارم من
این را
ازحیرتی که حلقه زده
درچشمهای شما می خوانم
آری
چیزی نمانده است
کز آن فصاحت عقلایی
فرجام من جدا شوم واین
ته لهجۀ جنون
زنجیر دست وپای زبانم گردد
اما چه آرزوی عجیبی دارم من
خیسم کنید، آی !
دُردانه های ناب وبها دار گنج دل
باران متصل
بی اندکی ملاحظه حتی
خیسم کنید
روح زکام بردۀ من را
این عطسه ها نشانۀ خوبی ست
خیسم کنید آی بشوییدم
تطهیر این کدورت مزمن را
ازجان من
کآلودۀ حساب وکتابم
تطهیر این کدورت مزمن را
غسلم دهید
رخصت که ارتماس کنم باز
درآن عمیقٍ زلال
که ما هی برون شده ازآبم
بیداری مرا بنوازید
با یک دو سه کشیـــده به دستان خیس خویش
بر بهت صورتم که چنین خوابم
خیسم کنید
اینجا
در این فضای خشک وخشن
دراین هوای سربی و سنگین
حتی نفس کشیدن هم
سخت است .
اینجا برای پرسش از حال و روز هم
در ظرف هیچ حوصله ای جا نیست
اینجا همیشه نوبت فقر آخر صف است
اما
همواره در مقابل بی دردی
پشت دوتا ودست به سینه
بسیار بوده است
همراه با
لبخند های مُضحک ومصنوعی
عرضه شده
درقاب های روی وریا کاری
گفتی همان تقابلٍ دیرینه :
بازار خود فروشی
در قحطی شکسته دلی، باری .
خیسم کنید ، آی !
دردانه های ناب وبهادار گنج دل
باران متصل
دیگر به انتهای خیابان رسیده ام
احساس می کنم
پایان این تغزّل غمگین
اینجاست .
این ،
آن روح خیس وخسته که همواره
در پی کشیده ام .
این پویه زیر بارش باران
لطفی غریب دارد .
خیسم کنید .
خرداد 86
کورُش آقا مجیــــدی